تبليغاتX
!! ... ديگر در اين دنيا چيزي نميخواهم...!!! کافيست بداني دوستت دارم
~*~رویاهای من~*~



























~*~رویاهای من~*~

واسه اينکه خيلي چيزا بمونه بايد نباشم

گاهي ماهي واسه موندن بايد از آب جدا شه

گاهي هم بايد بميري تا که يک زندگي نو شه

بهتره گلي نباشه تا باغ گل ها درو شه

دارم از دستاي عشقت يه جورايي رها ميشم

اگه شاه بازيه عشق تو ديگه مات و من کيشم

دارم ميرم که از نو شم/ گلم نگو که بي رحمي/ ميخوام حرف بزنم روراست / اين حرفارو ميفهمي...؟؟؟؟؟؟



چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 22:25 نويسنده: ~*~ مهرانه ~*~|

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

اي عشق جاودانه ام ، تويي تنها بهانه براي زنده ماندنم

تويي يک شعر تازه

از يک کتاب عاشقانه ، زيباترين شعر ،قشنگترين کلام

پس ميخوانم تو را براي تو ، براي تو که برايم بهتريني عزيزم

اي شعر عاشقانه ام ، تويي تنها کلام صادقانه

 که از تو ميخوانم با شور و شوقي عاشقانه

چقدر اين زندگي با تو زيبا شده ، عشق با تو بي همتا شده

هر چه از خوبيهاي تو بنويسم

هنوز چند خطي را بايد آخر صفحه دفتر عشق خالي گذاشت

 تو آنقدر خوبي که صفحات زندگي همه از مهرباني هايت پر شده

اي عشق هميشگي ام ، با من بمان که براستي تويي همه زندگي ام

راه نفسگيريست

 اما من جاي تو نيز نفس خواهم کشيد

 راه دشو
اريست

اما من جاي تو نيز سختي خواهم کشيد

 تو فقط پا به پاي من بيا که به آخر خط برسيم

 آخر خط اين انتظار رسيدن...


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com


یکشنبه هشتم اسفند 1389 12:8 نويسنده: ~*~ مهرانه ~*~|

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

 با بودن تو حال من اصلا خراب نيست
مي خواهمت و بهتر از اين انتخاب نيست

احساس مي کنم که خدا قول داده است
ديگر در اين جهان خبري از عذاب نيست

ديگر ميان خاطره هامان ، از اين به بعد
چيزي به اسم دلهره و اضطراب نيست

باور کن اين خدا که خودش عاشقت کند
حتماً زياد خشک و مقدس مآب نيست

پاشو بيا کمي بغلم کن ، ببوس، تا
باور کنم حضور تو ايندفعه خواب نيست

من را ببوس تا همه ي شهر پر شود
اين اتفاق هر چه که باشد سراب نيست

دنيا سر جدايي ما شرط بسته اند

اما دعاي شوم کسي مستجاب نيست... 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com




پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 9:43 نويسنده: ~*~ مهرانه ~*~|

می نویسم از تو، از تو اي شادترين، تازه ترين نغمه عشق

تو كه سرسبز ترين منظره اي

تو كه سرشارترين عاطفه را نزد تو پيدا كردم

و تو كه سنگ صبورم بودي در تمام لحظاتي كه خدا شاهد غم و اندوهم بود

به تو مي انديشم و به تو مي بالم و از تو مي گيرم هر چه انگيزه درونم دارم 

من شبا هنگام آن دم كه تو را نزد خودم مي بينم، بهترين آرامش، برترين

خواهش و احساس نياز در دلم مي جوشد

روزها مي گذرد عشق ما رو به خدايي شدن است

رو به برتر شدن از هر حسي كه در اين عالم خاكي پيدا نيست

دوستت میدارم از همين نقطه خاكي تا عرش .دوستت میدارم

از زمین تا به خدا...

دوستت میدارم.....



شنبه بیست و سوم بهمن 1389 10:59 نويسنده: ~*~ مهرانه ~*~|

 امشب كه سقف بي ستاره خانه ام بر سرم سنگيني مي كند،مانده ام

كه از چه بنويسم. از آنهايي كه ديروز با من بودند وامروز رفته اند ؟!

 يا از تو . از تو كه هميشه حرفهاي مرا مي خواني !؟

از چه بنويسم؟

از آسماني كه در حال عبور است يا از دلي كه سوت و كور است؟

از زمين بنويسم يا از زمان يا از يك نگاه مهربان رنج دیده؟

از خاطراتي كه با تو در شبی بهاری خيس شد يا از بوسه هایی كه

 هيچ وقت سروده نشد!؟

از چه بنويسم؟

از نامه اي كه هرگز به سوي خدا نفرستادم ؟ از چتري كه هرگز زير آن

 نايستادم يا از بدرودي كه هرگز آن را بر زبان نياورديم؟

اي دوست ! اگر قرار باشد بنويسم، بايد در همه سطرهاي دفترم حضور

داشته باشي.

نفسهاي تو مي تواند برگ برگ دفترم را از پاييز پاك كند



پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389 12:9 نويسنده: ~*~ مهرانه ~*~|

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

دوشنبه چهارم بهمن 1389 9:31 نويسنده: ~*~ مهرانه ~*~|

دلمــو دادم بــه تــو تــا (مـــا) بشيــم

                             

        دلمــو دادم بــه تــو تــا ديگــه تنهــا نباشیم


دلمــو دادم بــه تــو چــون تو چشــات دريا رو ديــدم

 
        دلمــو دادم بـه تو تــا همــه وقت يــار هميشگيــم بــاشی

 

دلمــو دادم بــه تــو چــون ميـــدونم  تنهـــام نــمي ذاري


        دلمــو دادم بــه تـــو  تــا احســاسم رو گم نكنــم

                                   

دلمــو دادم بــه تــو  تــا آرزوهـــام بــشي


       دلمــو دادم بــه تــو تـا يــكي بشيـــم 
 
                 دلمــو دادم بــه تــو  تنهــا تــو

                 دلمــو دادم بــه تــو

                                 تنهـــا تــو ....


شنبه دوم بهمن 1389 22:12 نويسنده: ~*~ مهرانه ~*~|

یاد تو بارها و بارها در ذهن ویرانم تداعی می شود

یاد روزهای بارانی

در زیر آلاچیق عشق

و یاد شب های پر ستاره

که زیر کهکشان محبت ساکن بودیم.

و یاد آن حرف های قشنگ که از جنس دلت بود.

با یاد توبه دور دستهای خیال سیر می کنم

و با یاد تو از غم ها فارق می شوم.

یادتو بر این دل مجروح مرحم است

یاد تو روح سبز زندگی را درکالبد وجود زنده می سازد.

یاد تو تداوم بخش راه زندگی است.

و تو پندار که ابرها گریستن خود از یاد برند

باشد که پرندگان پرواز را فراموش کنند

گویی که خورشید پرتو افشانیش را دریغ دارد

ولی بدان که تو در خاطر خسته ام رخنه کرده ای

و چون گل سرخ و شقایق و پرستوی عاشق

همیشه جاودان خواهی ماند.

مهربانم "هرگز از یاد خسته ام برون نخواهی شد

و تو را چون خالق هر چه لطافت و عشق است "
دوست دارم  و می پرستم




شنبه دوم بهمن 1389 20:51 نويسنده: ~*~ مهرانه ~*~|

وقتی تو آمدی پاییز دلم بهار شد، كویر دلم گلستان شد

وقتی تو آمدی قلب شكسته ام پر از عشق شد

زندگی ام پر از طراوت و تازگی شد تو مانند بارانی بر روی من باریدی

و تن خسته و غم زده مرا پر از عشق كردی

تو مانند گلی در باغچه ی قلبم روییدی و قلب سوخته مرا گلستان عاشقی كردی

تو مانند مهتابی بر آسمان دلم تابیدی و دل تاریك مرا پر از نور عشق خودت كردی

تو با گرمای وجودت آسمان سرد دلم را گرم گرم كردی

وقتی تو آمدی احساس میكردم دنیا مال من است، چون تو دنیای منی

تو همان امید زندگی منی كه آمدی

تو كه آمدی گذشته های تلخم همه از صحنه قلبم سوخت و از بین رفت

تو كه آمدی تمام خاطرات گذشته رااز دفتردلم سوزاندم



شنبه دوم بهمن 1389 20:41 نويسنده: ~*~ مهرانه ~*~|


ای از عشق پاک من همیشه مست                      من تورا آسان نیاوردم بدست

بار ها این کودک احساس من                          زیر بارانهای اشک من نشست

من تورا آسان نیاوردم بدست                       در دل آتش نشستن کار آسانی نبود

راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود                   با غروری هم قد بالای بام آسمان

بارها در خود شکستن کار آسانی نبود                     بارها این دل به جرم عاشقی

زیر سنگینی بار غم شکست                            من تورا آسان نیاوردم به دست

در بدست آوردنت برد باریها شده                    بی قراریهاشده شب زنده داریها شده

در بدست آوردنت پایداریها شده                   با ظلم و جر روزگار سازگاری ها شده




شنبه دوم بهمن 1389 20:37 نويسنده: ~*~ مهرانه ~*~|

بغض نکن ، گریه نکن ، اگرچه غم کشیده ای

برای من فقط بگو خواب بدی که دیده ای

اگر که اعتماد تو ، به دست این و آن کم است

تکیه به شانه ام بده که مثل صخره محکم است

به پای صحبتم بشین ، فقط ترانه گوش کن

جام به جام من بزن ، جان مرا تو نوش کن

تو را به شعر می کشم ، چو واژه پیش می روی

من فرا نمی رسم ، تو تازه خلق می شوی

تو در شب تولدت به شمع فوت می کنی

به چشم من که می رسی فقط سکوت می کنی

اگر کسی در دل توست ، بگو کنار می روم

گناه کن ،به جای تو بر سر دار می روم

سه شنبه بیست و هشتم دی 1389 10:5 نويسنده: ~*~ مهرانه ~*~|

هنوزم در پی اونم
که اشکامو روی گونم
با اون دستای پر مهرش
کنه پاک و بگه جونم
بگه جونم
نکن گریه منم اینجام
بزار دستاتو تو دستام
تو احساس منو میخوای
منم ای وای تو رو میخوام
خدایا عشق من پاکه
درسته عشقی از خاکه
منم اون عاشق خاکی
که از عشق تو دل چاکه
هنوزم در پی اونم
که اشکامو روی گونم
با اون دستای پر مهرش
کنه پاک و
کنه پاک و بگه جونم
بگه جونم
نکن گریه منم اینجام
بزار دستاتو تو دستام
تو احساس منو میخوای
منم ای وای تو رو میخوام
هنوزم در پی اونم
که اشکامو روی گونم
با اون دستای پر مهرش
کنه پاک و بگه جونم
بگه جونم
نکن گریه منم اینجام
بزار دستاتو تو دستام
تو احساس منو میخوای
منم ای وای تو رو میخوام




یکشنبه پنجم دی 1389 11:51 نويسنده: ~*~ مهرانه ~*~|

ميخواهم سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه گم نشوم

تو مرا به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي

پس بيا و باز در اين راه تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري

در راه عشقي پاک تر و صادقانه تر  ، زيرا كه من و تو ما شده ايم

پس نگذار زمانه ی بيرحم دلهايي را كه ز هم جدا نشدني است را به درد آورد

دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي آسمان خوشبختي ها روانه كردم

چه شبها كه تا سحر به يادت با گونه هاي خيس از دلتنگي به سر بردم

چه روزها با خاطراتت نفس كشيدم

پس تو اي سخاوت آسماني من

مرا درياب كه ديوانه وار

 دوستت دارم



یکشنبه پنجم دی 1389 11:41 نويسنده: ~*~ مهرانه ~*~|

می خواهم ديگر هيج كجاي اين


راه بي پايان تكرار نشوي


 

نمي خواهم ببينمت ........!

 

مي داني تنهائي ام را سر كشيده ام

 

در اوج اين تكرار بي پايان اين بي راهه

 

تو نباشي بهتر  !

 

تنهائي را گريزي نيست

 

مرگ را گريزي نيست

 

مي خواهم بي تو باشم

 

بي ترانه بي بهانه  بي اميدي عاشقانه

 

ديگر توان گفتنم از تو نيست

 

مي خواهم از خود بنويسم

 

از مني كه شكست

 

از مني كه از خود گذشت

 

از من ,من بي تو ....

جمعه بیست و ششم آذر 1389 14:35 نويسنده: ~*~ مهرانه ~*~|

 گاهی كه دلم...
به اندازه ی تمام غروبها می گیرد...
چشمهایم را فراموش می كنم...
اما دریغ كه گریه ی دستانم نیز مرا به تو نمی رساند...
من از تراكم سیاه ابرها می ترسم و هیچ كس...
مهربانتر از گنجشكهای كوچك كوچه های كودكی ام نیست...
و كسی دلهره های بزرگ قلب كوچكم را نمی شناسد...
و یا كابوسهای شبانه ام را نمی داند...
با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست...
از دل هر كوه كوره راهی می گذرد...
و هر اقیانوس به ساحلی می رسد...
و شبی نیست كه طلوع سپیده ای در پایانش نباشد...
از چهار فصل دست كم یكی كه بهار است...من هنــوز تورا دارم....

چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 9:34 نويسنده: ~*~ مهرانه ~*~|

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ،

صد بار تضمین میکنم

چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 9:31 نويسنده: ~*~ مهرانه ~*~|

عشق عشق است


حتی کهنه اش…


بعضی عشق ها


شدتشان بیشتر و بیشتر می شود


وقتی که عمرشان زیاد و زیاد تر می شود


خصوصا عشقی که من داشته باشم


آنهم به تو!

 

زخم زخم است


حتی کهنه اش…


بعضی زخم ها


تازه دردشان شروع می شود


وقتی کهنه می شوند


خصوصا زخمی که تو زده باشی


زخمی که من خورده باشم

 

خاطره خاطره است


حتی کهنه اش…


بعضی خاطره ها


عزیز تر می شوند


هرچه ;کهنه و کهنه تر می شوند


خصوصا خاطره ای که من داشته باشم


خاطره ای که از تو داشته باشم




شنبه سیزدهم آذر 1389 10:21 نويسنده: ~*~ مهرانه ~*~|

تـ ـو را مـ ـن دوسـ ـت مـ ـي دارم...!

تو را چون نم نم باران...

تو را چون خنده هاي شبنم گريان...

تو را چون آسمان صاف و مهتابي...

تو را چون آبي دريا...

تو را چون بهترين تعبير يك رويا...

تـ ـو را مـ ـن دوسـ ـت مـ ـي دارم...!

اگر خاموش و بي رنگم...

اگر ديوانه ي شبها و آهنگم...

اگر سرمست و خالي از هياهويم...

اگر دنبال آينده به هر سويم...

تـ ـو را مـ ـن دوسـ ـت مـ ـي دارم...!

زبانم گر به هر آهنگ مي خواند...

دلم گر آتشي دارد...

لبانم گر پريشان است...

دو دستم گر به سويت خواهشي دارد...

تـ ـو را مـ ـن دوسـ ـت مـ ـي دارم...!

جهانم بي تو بي معنا...

وجودم بي تو در خواب است...

بهارم بي تو پژمرده...

دلم بي تو  پريشان است...

سحر بي تو ندارد شب...

غروبم بي تو نزديك است...

طپش بي تو ندارد لب...

شبم بي تو چه تاريك است...

تـ ـو را مـ ـن دوسـ ـت مـ ـي دارم...!

تويي درياي باورها...

تويي تنها تويي رويا...

تويي در اين دل تنها...

تويي تنها تويي زيبا...

تـ ـو را مـ ـن دوسـ ـت مـ ـي دارم...!

و مي دانم كه مي خواني...

و مي دانم كه مي ماني...

و مي دانم كه مي داني...

تـ ـو را مـ ـن دوسـ ـت مـ ـي دارم...!

برايم هر نفس تو همنفس گشتي...

برايم هر دمي همدم...

ميان كوچه هاي سرد و تنهايي...

تويي درمان هر دردم...

اگر مي گويم از رويت...

اگر من مستم از بويت...

تـ ـو را مـ ـن دوسـ ـت مـ ـي دارم...!




جمعه دوازدهم آذر 1389 21:29 نويسنده: ~*~ مهرانه ~*~|

هنو ز قلب من تنهاست. این شبها لحظه هایم بارانی است.چراغ دلم خاموش است.

از پنجره به بیرون نگاه میکنم مردم نامهربان این شهر بزرگ انگار مرده اند و این سکوت

و تنهایی برایم چقدر سخت و تلخ است.دیگر ستاره ای در آسمان نیست تا شبهایمرا

 روشن کند.دلم تنگ است و قلبم سرد و تنهاست.روی شیشه مینویسم ای نامهربان

اما نه تنهایم باز هم پر نمیشه وقلب من عادت کرده است به این تنهایی....دیگر تمام

لحظاتم پر شده از این تنهایی دلگیری.چشمانم خسته است خسته......آسمان قلبم

مانند غروبی دلگیر و غمگین است ...در چشمانم ابری است که برای این قلب تنهایم

 آماده ی باریدن است.

گریه ی باران را حس میکنم،،،صدای دلتنگی می آید.باران تو را یاد من می آورد.اینجا

دلمن برای تو بی قرار است. دلی که دلتنگ تو است. در لحظات تنهایم مرا صدا بزن

 و دستانمرا در دستانت بگذار. که این تنهایی و دوری از تو آزارم میدهد. برای داشتن

تو بی تاب بی قرار هستموقتی تو در کنارمی دلتنگی دیگر معنایی ندارد.

ای عزیزترینم بیاو من و دل بی قرارم مهربان باش و بیاکه میخواهم در آغوشت چشم

هایم را بر هم بگذارم و آرام بگیرم.چگونه بگویم که دوریت داغونم می کند..... خسته

 هستم از این فاصله ها.

بیا تا در کنار هم باشیم. نمی دانم که با حسرت و انتظار روزهایم را آرام می گذارنم.




جمعه دوازدهم آذر 1389 21:25 نويسنده: ~*~ مهرانه ~*~|

یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم
امروز هم گذشت
با
مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی
هدف
فقط میروم ..فقط میدوم
یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی
مهر تو را میخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند
میان کوچه های تاریک
غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدایی مبهم
قول
داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سیب سرخ امید
یادت هست؟؟؟
و
رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و
منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم

امروز به پایان دفترم نزدیکم





جمعه دوازدهم آذر 1389 21:11 نويسنده: ~*~ مهرانه ~*~|

پیش از این مردم دلشان رنج نداشت

               هیچ کس غصه این که چه میکرد نداشت

چشمه سادگی از لطف زمین میجوشید

                خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت.......

چهارشنبه دهم آذر 1389 8:17 نويسنده: ~*~ مهرانه ~*~|

سهم من از دوری تو چیزی بجز دلتنگی به اندازه دریاها، نگاهی همچون شب‌های بدون مهتاب و لحظه‌هایی که ثانیه به ثانیه میگذرد نیست...


چهارشنبه دهم آذر 1389 8:15 نويسنده: ~*~ مهرانه ~*~|

قلبم پاره شده بود و تمام خاطراتم ریخته بود بیرون یه نگاهی به دورو ورم انداختم همه‌جا از تو پر شده بود...
چهارشنبه دهم آذر 1389 8:9 نويسنده: ~*~ مهرانه ~*~|

مردم نمیدونن چه طور بهم عشق بورزن بجای بوسیدن میگزن بجای لمس کردن ضربه میزنن شاید واسه اینکه میدونن عشق تا چه حد میتونه سست باشه یا کاملا غیر ممکن بشه واسه همین میرن سراغ عصبانیت یا ترس خشونت شاید اینا خیلی راحت قابل دسترس هستند

 
دوشنبه هشتم آذر 1389 12:15 نويسنده: ~*~ مهرانه ~*~|

فونت زيبا سازفونت زيبا ساز
شنبه ششم آذر 1389 11:45 نويسنده: ~*~ مهرانه ~*~|

میخواهم چیزی بنویسم

نمی دانم چه...فقط می دانم که می خواهم چیزی بنویسم

دستانم از من قلم می خواهند

قلم را بر می دارم

دو کلمه می نویسم ..وبعد..همین

دیگر نمی توانم چیزی بنویسم

تمام حرفم همین دو کلمه بود

دو کلمه ای که نتوانستم به تو بگویم

دو کلمه ای که نه در ذهنم و نه در زبانم ...

که در دلم حک شده اند

اگر قرار بود تمام چیز هایی که در ذهنم بود برایت بگویم

صد ها کتاب می شد

ولی اگر قرار است چیز هایی که در دلم است بگویم

دو کلمه بیش نیست


دوستت دارم...

 

 

جمعه بیست و هشتم آبان 1389 14:15 نويسنده: ~*~ مهرانه ~*~|

هنوز از عطر دستانت پر از شوق است

 دستانم، میدانم بی تو در

 شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد

 دعا کن به ‌دیدار تو باشد وقت پایانم! 

یکشنبه بیست و سوم آبان 1389 10:22 نويسنده: ~*~ مهرانه ~*~|

بر درت می آمدم هر شب مرا وا میزدی
                  گفتمت نا مهربانی، دم ز حاشا میزدی
دیدمت یک شب به دریا خیره بودی تا سحر
                  کاش دریای تو بودم دل به دریا میزدی



یکشنبه بیست و سوم آبان 1389 10:10 نويسنده: ~*~ مهرانه ~*~|

هیچگاه نگذار در کوهپایه های عشق کسی دستت را بگیرد

 که در ارتفاعات همان کسی که تورا نجات داد قهرمان

دل معشوقت میشود و با تو رقیب میگردد و تو بازنده ی

میدان میگردی چون نمیتوانی فراموش کنی او روزی تو را

از کوهپایه ها به قله رسانده و ماندن بر سر دوراهی دوستی

و عشق دردناک است چون عاقبت هم دوستت را از دست

خواهی داد و هم عشقت را...


یکشنبه بیست و سوم آبان 1389 10:6 نويسنده: ~*~ مهرانه ~*~|

دلم را شکستی با خاطراتت،
آن را ترمیم میکنم تا دلی شود،

که تو دوباره آن را بشکنی



یکشنبه بیست و سوم آبان 1389 10:2 نويسنده: ~*~ مهرانه ~*~|


آخرين مطالب
» دارم میرم...
» ای عشق جاودانه ام...
» با بودن تو...
» می نویسم از تو...
» از چه بنویسم؟؟؟
»
» دلم را دادم به تو....
» برای عزیزترینم
» توکه آمدی....
» من تورا آسان نیاوردم بدست

Design By : Pichak